شمارهٔ ۴۵۳
برگشت نگار و دل ز ما بردما را به غم فراق بسپرد
آن دل که ز ما ستد به دستانبستد ز من آن بگو کجا برد
برگشت ز ما و خسته جانماز تیغ فراق خود بیازرد
از دست فراق او دل منخون جگر از دو دیده بفشرد
فریاد که هجر سوزناکتگردِ ستم از جهان برآورد
آوخ چه کنم که باد بوییسوی من خسته دل نیاورد
میدان به یقین که برنیایدکاری که بزرگ باشد از خرد
این باده فروش هم غلط کردنشناخت شراب صافی از درد
بر آتش عشق گرم بودیمآخر تو بگو که از چه بفسرد
هرچند که در جهان وفا نیستدر درد غمت وفا به سر برد