شمارهٔ ۴۵۱
چشم خوابآلود او بنگر که چون دل میبَرَددرد عشقش از دل ما صبر مشکل میبَرَد
گر گمان دارد که بر گردم من از کویش به جورشک ندارم کان نگارم ظنّ باطل میبرد
موج دریای بلای عشق او بالا گرفتلاجرم ملاح جان کشتی به ساحل میبرد
زآب دیده من درخت قامتت پروردهامباغبان چون سعی کرد از میوه حاصل میبرد
تا به دست آرد به خون دل ز هر سو توشهایدر جهان نامرادی رنج سایل میبرد
ای دل محزون نظر کن کز جفای روزگارای بسا دانا که اکنون جور جاهل میبرد
ای بسا بار گنه کز این جهان بر دوشم استزان سبب شخص ضعیفم بار کاهل میبرد
زینهار ای دل تو غم کمتر خور و در ماه پیچدر خیال روی دلبر کان غم از دل میبرد