گنج

شمارهٔ ۴۴۸

دوای درد دوری صبر داردکسی کاو عشق ورزد صبر کارد
اگرچه عشق و صبر از هم بود دورز دیده عاشقی گر خون ببارد
به بادی کز سر کوی تو خیزددلم در خاک راهش جان سپارد
به پای آن کنم جان را که هرگزسرش سودای عشق ما ندارد
ز جانش بنده‌ام جانی ولیکنمرا از بندگان کی می‌شمارد
ز یاد او دمی خالی نباشمکه در سالی دمی یادم نیارد
جهان و جان فدای دوست کردمبجز من این دلیری خود که یارد