گنج

شمارهٔ ۴۴۷

کسی که تخم غمت در میان جان کاردروا بود که جهان را ز یاد بگذارد
مکن ستم تو از این بیش نور دیدهٔ منکه دیده‌ام ز فراق رخ تو خون بارد
طریق دلبر من دلبریست باکی نیستولی چو برد دلم را بگو نگه دارد
دلم ببرد و به غم داد و قصد دینم کردبه غیر دلبر عیار من که آن دارد
اگر به رهگذرم بیند آن جفاپیشهز ره بگردد و ما را ندیده انگارد
اگر شبی به وصالم نوازد او چه شودز جان من ستم روز هجر بردارد
تفاوتی نکند گر ز روی لطف و کرمدمی ز صحبت و عهد قدیم یاد آرد
اگر به خاطرش آید که بگذرد بر مایقین ز طالع خویشم که بخت نگذارد
به هر ستم که کند بر دلم که دامن دوستز دست ما نگذاریم او چه پندارد