گنج

شمارهٔ ۴۴۶

مهر رویش نه چنانم نگران می‌دارددایمم خون دل از دیده روان می‌دارد
اینچنین کشتهٔ شمشیر فراقش که منمکه امیدی به من خسته روان می‌دارد
چون پری کز نظر خلق نهان باشد یارخویشتن را ز من خسته نهان می‌دارد
راست گویم قد و بالای جهان‌آرایشچه تعلّق به قد سرو روان می‌دارد
گرچه از دل برود کام من مسکینشدل من مهر رخش مونس جان می‌دارد
خبرت نیست نگارا که شب و روز مراآتش شوق تو چون زار و نوان می‌دارد
در فراق گل رویت همه شب تا به سحربلبل جان من خسته فغان می‌دارد
هر که از جان و سر اندیشه ندارد در عشقچه غم از سرزنش خلق جهان می‌دارد
جان چو پروانه برافشانم و در پای افتمکه مرا شمع جمالش نگران می‌دارد