شمارهٔ ۴۴۵
غم هجر تو پایانی نداردبه غیر از وصل درمانی ندارد
دلی کان بستهٔ جانانهای نیستتوان گفتن که آن جانی ندارد
هر آن سر کاو ز سودای تو خالیستچو زلفت هیچ سامانی ندارد
چو مجموعست کار زلف از آن رویغم حال پریشانی ندارد
خیالش با سواد دیده میگفتکه کس همچون تو مهمانی ندارد
همه اسباب خوبی دارد آن ماهدریغا عهد و پیمانی ندارد
جهان را زان سبب رو در خرابیستکه اشفاق جهانبانی ندارد