شمارهٔ ۴۳۹
دلبر غم حال ما نداردیک ذرّه به دل وفا ندارد
در خاطر او مگر وفا نیستیا خود سر و برگ ما ندارد
از حد بگذشت جور بر ماباشد که چنین روا ندارد
او جان منست بی تکلّفجان از تن ما جدا ندارد
دردیست مرا که جز وصالشدر هر دو جهان دوا ندارد
با بخت من آن نگار باریغیر از ستم و جفا ندارد
داریم هوای کوی دلبراین بنده جز این خطا ندارد
چون نیست ورا نظر به سویماو دست ز ما چرا ندارد
سلطان جهان ز روی رحمترحمی به دل گدا ندارد