شمارهٔ ۴۴۰
گویند جهان وفا نداردمیلی سوی وصل ما ندارد
با هر که دمی به زجر میزدآخر به چه از جفا ندارد
دردیست مرا ز بیوفاییشکان درد جفا دوا ندارد
سلطان جهان ز روی رحمترحمی به دل گدا ندارد
از حد بگذشت جور بر ماباشد که چنین روا ندارد
بیمهر بتیست بس ستمگراز روی جهان حیا ندارد
ای باد بگو که آن نگارمدارد سر وصل یا ندارد
بیچاره دلم به غیر عشقشدر هر دو جهان خطا ندارد
آزرده دل من از جفایشگویی که به دل وفا ندارد