شمارهٔ ۴۳۸
دل من با سر زلف تو هوایی دارددردمندست و ز لعل تو دوایی دارد
رخ تو بدر منیر است و در او حیرانمدل من روشنی و نور ز جایی دارد
شاه حسنست و لطافت شده مغرور به خودنیک دانم چه غم از حال گدایی دارد
ای گدایی در دوست به از سلطانیآخر از کوی تو درویش نوایی دارد
گرچه سرو از همه اسباب جهان آزادستحالیا در نظرش نشو و نمایی دارد
شتر مست که از خوان جفا مجروحستناله ای می کند و یاوه درایی دارد
در جهان گرچه عزیزست بسی درّ خوشابپیش لعل لبت آخر چه بهایی دارد