گنج

شمارهٔ ۴۳۷

قافیه: الیدارد۹ بیت
تو نظر کن که بت من چه جمالی داردبر لب چشمه حیوان خط و خالی دارد
مه و خورشید به هم کس نتواند دیدنتو ببین بر سر خورشید هلالی دارد
هست خوبان جهان را همه حسن و خط و خالدل من با سر زلفین تو حالی دارد
در شکنج سر زلف تو وطن ساخت دلموز فروغ مه و خورشید ملالی دارد
گر تصوّر کند آن یار که من از در اوباز گردم به جفا فکر و خیالی دارد
تو مکن تکیه برین دور جفاجوی که هممحنت و دولت ایام زوالی دارد
حسن چون یافت کمالی بکند میل زوالحسن روی تو به هر لحظه کمالی دارد
حسدم نیست به مال و نه به جاه و نه به ملکبر کسی هست که با دوست وصالی دارد
چون وصالم ز جمال تو میسّر نشودمردم دیدهٔ من خیل خیالی دارد