شمارهٔ ۴۲۶
هزار ناله ز دست فراق و صد فریادکه کند خانهٔ صبرم ز بیخ و از بنیاد
به خون دیدهام آمیخت خاک راهش رانکرد رحم بر این اشکهای مردم زاد
صبا پیام من خسته سوی جانان بربگو که چند به غمخواریم شوی دلشاد
ببرد آب رخم آتش فراق رُخشچو خاک راه مرا تا به کی دهی بر باد
بگو چگونه ز دستم دهم که جان منیبه اختیار کسی جان نمیتواند داد
به غور حال دل خستگان خویش برسوگرنه بر در دادار از تو خواهم داد
یقین که داد من خسته از تو بستاندچرا که بر من بیچاره رفت بس بیداد
مرا ستاره و مه در نظر نمیآیدکه تا دو دیدهٔ جانم بر آن جمال افتاد
فغان و نالهام از چرخ هفتمین بگذشتچرا نمیرسد آخر به گوش او فریاد
به جان رسید دل من ز دست هجرانشطریق عشق که گویی که در جهان بنهاد
بکن ز روی کرم رحمتی به حال جهانکه آفرین خدای جهان به جانت باد