گنج

شمارهٔ ۴۲۴

نگردانی به وصلم یک زمان شادنیاری از من مسکین دمی یاد
اگرچه بنده‌ایم و تو خداوندمکن زین بیشتر بر بنده بیداد
به تاریکی هجرم عمر بگذشتز وصل تو نگشتم هیچ دلشاد
بیندیش ای صنم زان دم که دانیبر دادارم از تو گر کنم داد
ببرد آب رخ من آتش عشقشدم خاک و مرا بر باد برداد
نکردی از جفا تقصیر با منهزارت آفرین بر جان و تن باد
بتا مهرت نه امروزست بر دلمرا گویی که مادر با غمت زاد
وصالت را نمی‌بینم نگارامگر بوی تو آرد سوی من باد
گرفتارم به هجرانت چه باشدجهان را گر کنی از وصلت آباد