گنج

شمارهٔ ۴۲۳

بازم غم فراق تو دردی به جان نهادتا کی توان غمی به دل ناتوان نهاد
هرچند سرو قدّ تو از ما کناره جستدل باوفا و عهد تو جان در میان نهاد
گنجور عشق روی تو جانست و در دلمگنجست مهر روی تو در وی نهان نهاد
سرو روان ما به تو مایل دلم ز جانزیرا جهان و جان به سر تو روان نهاد
خون دلم به غمزهٔ فتّان دگر بریختچشمش ببین چه قاعده‌ای در جهان نهاد
قربان شدن به کیش من خسته به بودچون تیر غمزه چشم تو اندر کمان نهاد
قولت نه معنیی که توان بست دل بر اوعهدت نه صورتی که بر او دل توان نهاد
شد بحر خون دو چشمم و این مردمک در اوهمچون حباب خانه بر آب روان نهاد
بگرفت دامن شب وصل تو دست دلتا لطف جان فزای تو پا در میان نهاد
دل در هوای وصل تو روح و روان ز شوقکرد او فدای راهت و منّت به جان نهاد