گنج

شمارهٔ ۴۲۲

مهر رویت آتشم در جان نهاددر دل من درد بی درمان نهاد
دل ببرد و آتشی در جان زدمدر جهان این رسم بد جانان نهاد
بیخ شاخ وصل را از بن بکندعشق او بنیاد بر هجران نهاد
فارغست آن دلپذیر از درد مازان سبب هجران چنین آسان نهاد
این عجب بین کز ازل نقّاش صنعدر نهادِ حسن رویش آن نهاد
آشکارا کرد رازش اشک ماگرچه عشقش در دلم پنهان نهاد
عهد ما بشکست چون زلفش به جورتیغ هجر و شوق در پیمان نهاد
دستبرد عشق گل رویان ببینکآتشی اندر دل دستان نهاد
حسن روی گل ز باد صبحدمدر نهاد بلبلان افغان نهاد
ای دل اندر کار دنیا شاد باشکاین همه غم بر جهان نتوان نهاد