شمارهٔ ۴۲۱
ز جفای فلک سفله مسلمانان دادکه بسی داغ بدین خستهٔ دل ریش نهاد
کرد بیداد بسی با من مسکین به غلطز سر لطف مرا یک نفسی داد نداد
گاه شادی دهد و گاه غم آرد باریمن بیچاره نگشتم به جهان یک دم شاد
ای فلک لطف تو هم نیست وزین بیش مریزبر سر و دامن خود خون دل مردم راد
که رساند ز من خسته پیامی سوی دوستمحرمی نیست مرا در دو جهان غیر از باد
تا به گوش تو رساند که چه بر ما گذرددر غمش، تا کند از بند فراقم آزاد
من غم دیده ز هجران تو زارم یارابو که از وصل تو گردم من مسکین دلشاد