شمارهٔ ۴۱۹
تا چند کنم جانا از دست غمت فریادزین بیش نمیآرم من طاقت این بیداد
من با غم هجرانت تا کی گذرانم روزشاید که کنی یک شب از وصل خودم دلشاد
دیدم قد رعنایت گشتم ز میان جانمن بنده آن قامت هستی تو چو سرو آزاد
بخرام میان باغ تا قامت تو بیندافتد ز قدم در دم هم طوبی و هم شمشاد
درآتش هجرانت ای دوست خبر داریکاین خانهٔ صبر من برکند غم از بنیاد
حال دل مسکینم آخر که تواند گفتای نور دو چشم من در گوش تو غیر از باد
فریاد جهان سوزم افتاده به کوه و دشتتا سوز غم عشقت در هر دو جهان افتاد