شمارهٔ ۴۱۸
ز قدّت چون خجل شد سرو آزادمکن بر بی دلان زین بیش بیداد
سوی ما یک نظر فرما ز رحمتکه تا گردد جهانی از تو دلشاد
به فریاد دل مسکین من رسکه جانم آمد از دستت به فریاد
دل و جان و جوانی در غم تونگارینا بدادم جمله بر باد
دل بیچارهٔ ما از هوایتبه دام زلف شبرنگت درافتاد
چه گویم مادر ایام گوییبه عشق آن پری زاده مرا زاد
ز جانت بنده گشتم رایگانیمکن بر ما ستم ای سرو آزاد
بده کام دلم یک روز ور نیزنم از دست جورت در جهان داد
گرش خون من مسکین مرادستجهان و جان فدای جان او باد