شمارهٔ ۴۱۷
همی خواهم که آیی در برم شادکه تا باشم زمانی از تو دلشاد
اگر کامم ز لعلت برنیایدکنم پیش جهانبان از تو فریاد
که دل بربود از ما چشم مستشبدادم عاقبت چون زلف بر باد
ز یاد او دمی خالی نشد جاننکرد آن بی وفا یک دم مرا یاد
برای روز وصلت مادر دهربه یمن طالع عشقت مرا زاد
طبیب من به بالینم نیامدبه یک شربت نکرد او خاطرم شاد
نشستم بر سر کویش بسی سالکه یک روزش نظر بر من نیفتاد
چرا آخر چنین نامهربانیوفا و مهر از عالم برافتاد
دلم بربود و آنگه قصد جان کردجهان و جان فدای جان او باد