گنج

شمارهٔ ۴۱۶

قافیه: اد۹ بیت
به بستان جهان ای سرو آزادز جانت بنده گشتم تا شود شاد
از آن تا قدّ رعنای تو دیدمز چشم افتاد ما را سرو و شمشاد
چرا کندی ز بستانِ امیدمدرخت مهربانی را ز بنیاد
به کویت همچو خاک ره فتادیمکه یک روزت نظر بر ما نیفتاد
مکن زین بیش بر ما جور و خواریبرآرم ورنه از دست تو فریاد
ندارم بیش ازین صبر جفایتبه من تا کی پسندی جور و بیداد
سر و سامان و عرض و نام و ننگمبدادم جمله از عشق تو بر باد
چه جای پند و قول هر حکیمستکه طشت عشق ما از بام افتاد
جهان را در سر و کار تو کردمنیامد هیچت از جان جهان یاد