شمارهٔ ۴۱۵
دل رفت و باز با سر زلفش قرار دادجان ستم کشم به سر زلف یار داد
دستم نگار کرد به خون دو دیده بازتا اختیار خویش به دست نگار داد
بیخ محبّتش که نشاندم به باغ جانپروردمش به خون دل آنگه چه بار داد
در فصل نوبهار چمن گل برآوردما را به جای گل فلک سفله خار داد
چرخ و فلک نگشت به کام دلم دمیگویی کسی به خون منش زینهار داد
دادم نداد و دست به بیداد برگشادتا کی زنم ز دست غم دوستدار داد
آن دلپذیر از سر مهر و وفای مارفت و مرا به دست غم روزگار داد
بردی دلم به چشم و شکستیش همچو زلفبا من وفا و عهد تو زینسان قرار داد
رفتم به پای سرو که تا سر نهم به پاشاز من ستد روان و به دست چنار داد
از بامداد باد صبا رنگ و بوی گلبستد به دست لطف و بدان گلعذار داد