شمارهٔ ۴۱۴
چه آتشیست ز رویت که در جهان افتادکه جان ز هستی خود باز در گمان افتاد
ز مهر روی تواَم آتشیست در سینهکه چرخ سفله از آن سوز در فغان افتاد
نیفکنی نظری سوی ما بهر عمریبه حال زار جهان یک زمان توان افتاد
میان دیده و دل خون فتاده در عشقتچرا که خون دل از دیده در میان افتاد
ندیده کام ز لبهای چون شکر دل منزبان سوسن آزاده در بیان افتاد
چو برگذشت بر ما قد چو شمشادتچه لرزهها به تن سرو بوستان افتاد
صبا چو مدح رخ چون گلت بیان میکردز شوق روی تو غلغل به بوستان افتاد