گنج

شمارهٔ ۴۱۳

مرا با قامت آن سرو آزادمسلمانان ز جانم بس خوش افتاد
نهال قامتش سرو بلندستکه بیخ صبر برکندم ز بنیاد
خیالش از دو چشمم کی شود دورکه در سالی نیارد یک دمش یاد
ز غم گشتم مسلمانان چو مویینگویی از وصالت کی شدم شاد
ندارم خواب و خور در درد هجرانشبی از وصل خویشم رس به فریاد
تنم خاکی و باد عشق در سرچه دارد آشنایی خاک با باد
دلم برد و تنم چون خاک ره کردهزارش آفرین بر جان و تن باد
درآمد آتش عشقت تنم سوختاز آن رو خاک ما بر باد برداد
چو بگشود از سر زلفش گره بازجهان از بوی زلفش گشت آزاد