شمارهٔ ۴۱۲
جهان را با غم رویت خَوش افتادز رخسارت دلم در آتش افتاد
چرا آن قامت زیبایش از مابنامیزد چو سروی سرکش افتاد
نظر در بوستان بر سرو کردممرا با سرو قدّش بس خوش افتاد
دل مسکین ما را در فراقتز خوان وصل تو غم بخشش افتاد
بر آن روی نگارین نقطهٔ خالز عنبر بر رخش بس دلکش افتاد
چو بخرامد قدش بر طرف بستانببین سرو از قد از رفتارش افتاد
خوش افتادهست عشقش بر جهانیفراق روی خوبش ناخوش افتاد