گنج

شمارهٔ ۴۱۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارافتاد۱۵ بیت
مرا به صبحدمی در چمن گذار افتادز بوی گل به مشامم خیال یار افتاد
گذشت یک دو سه بیتی به خاطرم به هوسچو از هوا نظرم سوی آن نگار افتاد
نگاه کردم و دیدم گرفته آشوبیچنانکه چرخ ازآن ناله بیقرار افتاد
سؤال کردم و گفتم چه غلغلست به باغهزار ناله و فریاد در هزار افتاد
جواب داد که سروی درآمد از در باغز رشک قامت او لرزه بر چنار افتاد
گل از خجالت رویش میان صحن چمنبریخت در دم و در دست و پای خار افتاد
بنفشه چون سر زلفش بدید در خم شدز رشک و در قدم او به ره گذار افتاد
شکوفه و گل سوری و سوسن آزادبه اسم بندگیت جمله در شمار افتاد
هوای زلف و رخت کرد بلبل دل منگلی نچیده ز غم در دهان خار افتاد
اگرچه نیست تو را صبر در فراق رخشتحمّلی بکن ای دل که باز کار افتاد
فراق روی تو کرده‌ست حال زار مرامیان ما و غمت باز کارزار افتاد
بسی فراق بیفتد میان دلدارانمیان ما و تو ای دوست چند بار افتاد
ولی نبود چنین هیچ بار بر دل منبیا که بی تو جهانی ز اعتبار افتاد
چو بخت یار نبودم جدا شدی ز برمتو را فراق من ای جان به اختیار افتاد
اگرچه سکّه رویت به قلب دل زده‌اندبه دار ضرب وصال تو کم عیار افتاد