شمارهٔ ۴
من دلداده ندارم به غم عشق دواچارهٔ درد من خسته بجو بهر خدا
من سودازده در عشق تو سرگردانمهمچو زلف تو به گرد رخ تو بی سر و پا
زآنکه آمد ز غم عشق تو جانم بر لبقصهٔ حال دل خویش بگفتم به صبا
گفتمش از من دلخسته به دلدار بگوییک شبم از سر لطف از در کاشانه درآ
من چنین واله و سرگشته و مشتاق به توتو گریزان ز من خسته نگویی که چرا
نظری کن به دو چشمم تو به حالم صنماکه ز هجران تو چون زلف تو گشتم شیدا
چون به خاک در تو تشنه به جانم چه کنماز سر لطف و کرامت نظری کن سوی ما
به جفا تا به کی آخر دل ما بخراشیمینیابم ز سر کوی تو بویی ز وفا
گرچه در کار جهان نیست وفا میدانملیکن از یار بگو چند توان برد جفا