گنج

شمارهٔ ۵

تو سر بر من گران داری نگارانگویی از چه رو آخر خدا را
مکن بر من جفا و جور از این بیشکه طاقت طاق شد زین جور ما را
ز حد بیرون مبر کز درد مردیمکه حدّی باشد ای دلبر جفا را
چو دل در طرّهٔ زلف تو بستیمسزد گر نشکنی عهد و وفا را
به خون دل منقّش می‌کنم رویچو در دستم نمی‌آیی نگارا
تو بر ما گر کسی دیگر گزینیبه جای تو دگر کس نیست ما را
صبا را از سر و زلف تو گفتمکه بویی آورد این بینوا را
ندانستم به دام زلف مشکینگرفتار آورد دردم صبا را
به شکر آنکه سلطان جهانیدوا کن گهگهی حال گدا را