شمارهٔ ۳
دلبرا تا کی مرا داری ز وصل خود جدارحمتی کن بر من دلخسته از بهر خدا
نیک زارم در غم عشقت به تاریکی هجراز من مسکین پیامی بر به یارم ای صبا
با دلارامم بگو تا کی جفا بر من کنیبی وفا یارا ستم بر ما چرا داری روا
بر امید آنکه بر حال من اندازی نظربر سر کویت مقیمم روز و شب همچون گدا
من گدای کوی تو گشتم به بوی لطف توبر گدا آخر مکن چندین جفا ای پادشا
گشتهام بیگانه از بود و وجود خویشتنتا شدم در کوی تو با روی خوبت آشنا
نرگس رعنای تو بربود از من جان و دلدر جهان یکتا شدم تا دیدم آن زلف دوتا
گفتم ای جان و جهان یک ره به وصلم شاد کنگفت ای مسکین گدا از سر برون کن این هوا