شمارهٔ ۲
ای گوهر لطافت و ای منبع صفابردیم از فراق تو بر وصلت التجا
بر بستر غمیم فتاده ز روز هجرآخر شبی خلاف فراقت ز در درآ
بر درد من طبیب چو آگاه گشت گفتجز داروی وصال نباشد تو را دوا
جانا ببخش بر من مسکین مستمندبر بستر فراق نباشم چنین روا
گر باورت ز من نکند نور دیدهامبر حال زار و رنگ رخم دیده برگشا
تا بنگری که حال جهان بی تو چون بودرنگ چو کاه و اشک چو خونم بود گوا
تا چند خون این دل مسکین خوری مخورآخر که گفت بر تو حلالست خون ما
بیگانه خوی دلبر ما دل ز ما ببردرحمی نکرد بر دل مجروح آشنا
زین بیشتر جفا نپسندند در جهانبر زیر دست جور نکردهست پادشا