گنج

شمارهٔ ۳۹۱

کار عالم همه هیچست چو هیچست به هیچزینهار ای دل سرگشته که در هیچ مپیچ
چون به شیرینی آن لب خورم این ماده تلخبه سر و جان تو کاین عرصهٔ غم را در پیچ
وعدهٔ وصل خودم داد شبی در ظلماتهمچو زلف تو چه راهی‌ست چنین پیچاپیچ
سخنی گوی که مفهوم نگردد دهنتای عزیز دل من دل نتوان داد به هیچ