گنج

شمارهٔ ۳۸۲

ناامیدم مکن ز درگاهتکه چو من نیست بندهٔ راهت
جان فدای رخ تو خواهم کردگر به خون منست دلخواهت
بر لب آمد ز روز هجرم جانوز شب غم فزای تن کاهت
اعجمی عشق او ز غیب رسیدورنه ای دل نبود آگاهت
گر بپرسد تو را ز درد فراقبنما رنگ روی چون کاهت
ور نگیرد ز وصل دستت رابرسد هم به دامنش آهت
در جهان غم مخور که از سر صدقجان صاحب‌دلانست همراهت