گنج

شمارهٔ ۳۸۱

ای همچو شب گیسوی تو خون دلم در گردنتدر خون جان عاشقان فکری بباید کردنت
گر جان ستانی ور دلم هر دو فدایت کرده‌امور تو جهان بر هم زنی ای دوست منّت بر مَنت
گفتم مگر جانی به تن لیکن ز جان شیرین‌تریجانا هزاران آفرین بادا ز جانم بر تنت
ای ماه و ای پروینِ من ای دینی و هم دین منمن خوشه چین ماه تو گردیدمی در خرمنت
من بندهٔ بیچاره‌ام شاه جهاندارم توییروزی غم حال جهان آخر بباید خوردنت
یارب خداوند جهان از لطف خود دارد ترااندر پناه خویشتن از شر هر آهرمنت
نوحی تو و طوفان غم برخاست از هر جا نبیمن نگسلم دست وفا روز جزا از دامنت