شمارهٔ ۳۸۰
کیست آن کس که تو را دید و نشد حیرانتبعد از امروز سر ما و خط فرمانت
گر تو را رغبت جانست به ترکش اولیقدمی نه که شوم بر سر ره قربانت
دست من گیر که از پای درآیم ورنهبر سر راه اجل دست من و دامانت
ای دل غمزده با درد دلارام بسازکه همان درد به هر حال به از درمانت
چند افسوس و فریبم دهی ای جان و جهانچند خواری کشم از حیله و از دستانت
گر ز گلزار رخت باد صبا بویی بردمکن اندیشه چه نقصان بود از بستانت
گر تو باری ز سر ناز به بستان تازیای بسا دل که برد گوی خم چوگانت