شمارهٔ ۳۷۹
گرچه سرگشتهام ز چوگانتنکشیدیم سر ز فرمانت
در فراقت دلم به جان آمدآمدم یک شبی به مهمانت
گر به عید رخم تو بنوازیغیر جانم چه هست قربانت
مفکن کار من چو زلف به پایدلبرا دست ما و دامانت
جز صبوری و جز شکیباییای دل خسته چیست درمانت
هیچ دانی درین زمانه دلاچه کشیدی ز عشق جانانت
چند ازین آه و ناله و زاریکه به گردون رسید افغانت
تا به کی در جهان چنین گردیکه نه سر باشد و نه سامانت
دایم از جان و دل همی گویمآفرین خدای بر جانت