گنج

شمارهٔ ۳۷۸

قافیه: امت۹ بیت
در عشق تو تا چند کشم بار ملامتاندیشه نداری مگر از روز قیامت
از کوی ملامت دل من رخت به در بردتا کرد وطن در سر کویت به سلامت
در بحر غم عشق تو بیچاره دلم رانه راه گریزست و نه یارای اقامت
چون پند رفیقان موافق نشنیدیای دل ندهد فایده امروز ندامت
بنواز به تشریف وصالت دل ما راگر بنده نوازی ز سر لطف و کرامت
چون ملک دلم شد ز قدوم تو مشرّفجان خود به چه ارزد که فرستم به اقامت
چشمان تو در گوشهٔ محراب دو ابرومستند و نشاید که کند مست امامت
گر جان جهان در عوض وصل بخواهیترکت نتوان کرد و کنم ترک تمامت
ای مردمک دیده ز شوخی ننشستیتا شد دل تنگم هدف تیر ملامت