گنج

شمارهٔ ۳۸

تا تو از لب کرده‌ای درمان ماآتشی افکنده‌ای در جان ما
نور چشم ما تو مردم زاده‌اییک شبی از لطف شو مهمان ما
در نیاید چشم بیدارش به خواببر سر هر کو رسد افغان ما
گفتم از دستش برون آریم دلچون کنم دل نیست در فرمان ما
یک نظر گفتم کند در ما ولیهست فارغ از گدا سلطان ما
در چمن از جست و جوی قامتتشد پراکنده سر و سامان ما
بی تکلّف راست گویم در جهاننیست قدّی چون قد جانان ما
بس عجب دیدم که آن سرو سهیچون برون رفت از سر پیمان ما
عید رویش گفت با من کای جهانجان چه باشد تا کنی قربان ما
چند گردد بر سر کویت مداماین دل مسکین سرگردان ما
دل ببرد از ما و رفت آن بی وفاکشت تخم قهر خود در جان ما