گنج

شمارهٔ ۳۷

دُرد دردت تا به کی نوشیم ماسرّ عشقت تا به کی پوشیم ما
دیگ سودای تو را تا پخته‌ایمزآتش عشق تو در جوشیم ما
تا پیامت آورد باد صبابر سر ره جمله تن گوشیم ما
گرچه چون نی زخم هر دستی خوریمدر غم هجر تو خاموشیم ما
در فراقت جامل جان چاک شدبا لباس صبر می‌پوشیم ما
دوش می‌گفتی شبی بنوازمتبر امید وعدهٔ دوشیم ما
شربت وصلم بده کز جام هجرواله و حیران و مدهوشیم ما
بر نمی‌آییم با درد و غمتچند با هجران تو کوشیم ما
ما ز یادت یک زمان خالی نییمگرچه از یادت فراموشیم ما
گر همه ملک جهانم می‌دهندیک سر موی تو نفروشیم ما