گنج

شمارهٔ ۳۶

نشست بار فراقی چو کوه بر دل مابه وصل خویش مگر حل کنی تو مشکل ما
به درد عشق رخت ای نگار سنگین دلبگو چه شد بجز از خون دیده حاصل ما
غم فراق و دل ریش و سینهٔ پر دردبه غیر از این دو سه چیزی نشد مداخل ما
ز آتش دل و آه سحر به مهر رختبجز درخت محبّت نروید از گل ما
امید بود مرا کز تو برخورم هیهاتکجا شد آن همه اندیشه‌های باطل ما
چو بگذری به سر خاک ما پس از صد سالیقین که مهر تو باقیست در مفاصل ما
بیا و چشمهٔ چشم جهان مفرّح کنکه سرو قدّ تو رُسته‌ست راست در دل ما