گنج

شمارهٔ ۳۵

کسی که مهر رخت را سرشت با گِل ماهم او نهاد مگر داغ عشق بر دل ما
به روز حشر که خاکم به مهر بشکافندبه بوی عشق تو پیدا شود مفاصل ما
به طعنه جان طلبیدی ندارم از تو دریغقتیل عشق تو گشتم کجاست قاتل ما
ولی چه سود که در عشقت ای نگار شبیبه روز وصل تو آسان نگشت مشکل ما
نهال عشق کش از آب دیده پروردمبه غیر خون جگر زان نگشت حاصل ما
تو غایب از نظری ای نگار و خالی نیستخیال روی تو یک لحظه از مقابل ما
به پای‌بوس تو هر شب امید می‌دارممگر که دست وصالی شود حمایل ما
به شَست زلف تو دیوانه می‌شود عاقلپس از چه رو به تو دیوانه گشت عاقل ما
ز روشنایی روی تو خیره گشت دلمچنانکه عکس جمال تو گشت حایل ما
به عشق روی تو از آب دیده محتشممکه هست از دو جهان این قدر مداخل ما
میان زمرهٔ عشّاق بنده را جستندفغان و بانگ برآمد که نیست داخل ما
امید بود که دور از تو یک زمان نشومدریغ آن همه اندیشه‌های باطل ما