گنج

شمارهٔ ۳۴

مرا که فرض شد از جان و دل دعای شمابگو چگونه بگویم دمی ثنای شما
ز پادشاهی ایران زمینش ننگ آیدکسی که شد به سر کوی غم‌زدای شما
اگرچه رای تو بر درد و غصّهٔ دل ماستبه غیر صبر چه تدبیر رای رای شما
اگر رضای تو بر خون دل بود سهلستمقدمّست به خون دلم رضای شما
به جان دوست که مرغ دل من غمگینبه هیچ روی ندارد بجز هوای شما
اگر به کلبهٔ احزان ما دهی تشریفمیان دیدهٔ روشن کنیم جای شما
به جای جان سر و زر کرده‌ام فدا لیکنمحقّریست شدم شرمسار پای شما
بگفتمش که جهانی به تیغ هجر مکشجواب داد که سهلست خون بهای شما
به درد هجر بمردیم آه اگر روزیبه درد ما نرسد نوبت دوای شما