گنج

شمارهٔ ۳۹

دردمندم از لب لعلت بده درمان ماکز رخ چون خور فکندی آتشی در جان ما
در دلم دردیست درمانش نمی‌دانم ز وصلخود نمی‌آید به سر این درد بی درمان ما
خلق گویندم تو را بودی سر و سامان چه شدسر ز سودا پر شد و از دست رفت سامان ما
آخر از روی کرم بازآ که در هجران توز آب چشم خون فشانم تر شده دامان ما
مدّتی تا در جهان سرگشته می‌گردم به غمخود نمی‌گویی که چون شد زار سرگردان ما
سالها تا همچو سرو از عشق رویت سر کشیداین دل سرگشتهٔ مهجور نافرمان ما
عید رویش را فدا کردم جهان و جان چه گفتخود چه ارزد لاشه‌ای تا می‌کنی قربان ما
کس چو من در عاشقی جان و جهانی درنباختعشق روی دوست آمد آیتی در شان ما
من گدای کوی او گشتم که تا بر من نظرافکند، دارد فراغت از جهان سلطان ما