گنج

شمارهٔ ۳۷۵

قافیه: اننتوانگفت۷ بیت
یکباره به ترک غم جانان نتوان گفتو این مشکل هجران تو آسان نتوان گفت
گفتم که به نزدیک تو آرم غم دوریلیکن سخن غم بر جانان نتوان گفت
دردیست مرا در دل و امکان دوا نیستچون درد بدان مایهٔ درمان نتوان گفت
من مور ضعیفم، شده پامال فراقشحال دل موری به سلیمان نتوان گفت
گفتند به عید غم او تحفه چه داریقربان غم دوست بجز جان نتوان گفت
گویند که درباخت فلانی سر و ساماندر عشق حدیث از سر و سامان نتوان گفت
شاهیست در این شهر و جهانیست گدایشاحوال گدایی بر سلطان نتوان گفت