شمارهٔ ۳۷۴
حکایتیست که با کس نمیتوانم گفتحدیث عشق تو دُرّیست مینیارم سفت
ز صبر طاق شدم همچو طاق ابرویتبه درد و نالهٔ هجرانت تا که گشتم جفت
گرم قرار نباشد به هجر نیست عجبمیان آتش سوزان بگو که یارد خفت
به هر بلا و ستم کز غمت رسید به دلبداد ترک سر و جان و ترک عشق نگفت
رسید خیل خیالت به مأمن دیدهبه غیر صورت زیبای دوست پاک برفت
چو قامت تو نرستهست در چمن سرویگلی چو روی تو در هیچ بوستان نشکفت
ز دست بیهده گو گویدم که ترکش کننگوید این به جهان کس حکایتیست بگفت
به هر طریق که باشد نشان ضربت عشقبه هیچ روی نباشد ز مدعی بنهفت
به تیغ غمزه و آن چشمهای مست ترابریز خون دل عاشقان به زار که گفت