گنج

شمارهٔ ۳۷۳

قافیه: هاکهنرفت۷ بیت
بر من خستهٔ هجران چه جفاها که نرفتوز دو چشمت به دلم آنچه خطاها که نرفت
قد و بالات بلای دل ما بود مگرکه از آن در به سر من چه بلاها که نرفت
رحمتی بر من بیچاره نیاورد نگاربر من دلشده از وی چه ستمها که نرفت
به رخ جانِ منِ خستهٔ هجران دیدهاز غم دوست چه خونی ز جگرها که نرفت
دم نیارم زد از آن دم که برفتی ز برمدر فراق رخت از دیده چه دمها که نرفت
سرو قدش شبکی بر سر ما بخرامیدبه نثار قدم دوست چه سرها که نرفت
من جهان در قدمش کردم و از بوس و کنارزان بت بنده نوازم چه کرمها که نرفت