گنج

شمارهٔ ۳۷۲

آن دل نگویمش که در او یاد او نرفتتا مهر روی دوست به جانش فرو نرفت
روزی نرفت بر من مسکین ز هجر اوکز آب دیده‌ام همه شب خون به جو نرفت
بر آتش فراق تو ما را جگر بسوختزین سوخته بگوی کجا بُد که بو نرفت
عمرم برفت در غم هجران آن صنموان عمر نازنین ز سر گفت و گو نرفت
گر رفت یک سخن به زبانم ز بی خودیباز آرزوی لطف خدا را به کو نرفت
شرح ستم چگونه توان داد بر دلمآن چیست کز جفای بت تندخو نرفت
پای طلب به گرد جهان در دویدنستکی بود یک زمان که در این جست و جو نرفت