گنج

شمارهٔ ۳۷۱

منم که نقش تواَم هرگز از خیال نرفتدو چشم بختم از آن چهره و جمال نرفت
ز جان ملول شدم در فراق یار و هنوزنگار مهوش من از سر ملال نرفت
به جان رسید مرا دل ز دست هجرانشبه کوی دوست مرا جادهٔ وصال نرفت
میان مجمع رندان و عاشقان رُخشبجز حکایت آن خط و زلف و خال نرفت
به پیش لعل تو کانست مایه‌ای ز حیاتحدیث باده و سرچشمهٔ زلال نرفت
هر آنکه موی میانت بدید و قدّ چو سرونبود آنکه شب و روز در خیال نرفت