گنج

شمارهٔ ۳۷۰

آیینهٔ جمال تو از آه من گرفتیا ناله‌های زار سحرگاه من گرفت
ماهم جواب داد که معهود در جهاناینست بی راه دلت ماه من گرفت
با این گرفتگی که تو بینی رخ مراخور روشنی ز پرتو درگاه من گرفت
رفتم که پای مرکب عالی ببوسمشاشکم به رو دوید و سر راه من گرفت
در معرکه که قلب و جناحست و میسرهشیران شرزه پنجه روباه من گرفت
فریاد و الغیاث که دندان مدعیبر رغم حال من لب دلخواه من گرفت