گنج

شمارهٔ ۳۶۹

بیا که مملکت دیده‌ام خیال گرفتز صحبت شب هجران مرا ملال گرفت
از آن دو چشم جهان خیره گشت از رویتکه آفتاب جهان نور از آن جمال گرفت
نگار شوخ من اندر فراق می‌کوشداز آن جهت شب وصلش چنین زوال رفت
مه دو هفته چو طاق دو ابروان تو دیدز غم بکاست چنین شیوهٔ هلال گرفت
وصال چون متصوّر نمی‌شود چه کنمدلم برفت و از آن دامن خیال گرفت
نظر بدان رخ چون ماه کرد مردم چشمدو دیده در سر من زان سبب کمال گرفت
حسود جاه تو چون پردهٔ مخالف زدز چرخ بین تو که چون عود گوشمال گرفت
گرفت ماه وصالش به طالع مریخنشد گشوده همانا که در وبال گرفت
سرشک خون ز دو دیده به دامنم بدویدز هجر و دست امیدم به روی حال گرفت
سپیده دم چو بدیدم جمال جان آراتصبوح طلعت رویت جهان به فال گرفت
پریده بود مرا مرغ دل ز سینه و بازبه دام و دانهٔ آن هر دو زلف و خال گرفت