شمارهٔ ۳۶۷
دلم برفت و سر دست آن نگار گرفتقرار در سر آن زلف بی قرار گرفت
به چین زلف تو پیچید و در خطا افتادوطن کنون دل مسکین در آن دیار گرفت
ز حال زار من خستهاش نیاید یادکدام دل که هم آن لحظه خوی یار گرفت
چو زلف خویش پریشان کند مرا احوالمگر طریق جفا هم ز روزگار گرفت
بیا که دیده ز هجران تو چنان گریدکز آب دیدهٔ ما جمله ره گذار گرفت
به باغ عمر ببارید دیده چندان اشکروان کز آب دو چشمم درخت بار گرفت
رمیده بود دل از من چو آهوی وحشیبه هر دو ساعد سیمین دلم نگار گرفت
به خال عارض او مرغ دل فرود آمدبه دام زلف پریشان خود شکار گرفت
گرفته بود دو زلفت که یار شیداییستبگو به دست هوس دلبرا که یار گرفت
به شوق آن رخ چون گل دل رمیدهٔ مابه بوستان جهان نالهٔ هَزار گرفت
نسیم زلف پریشان تو صبا آوردز نکهت سر زلفت جهان قرار گرفت