شمارهٔ ۳۶۶
از بوی گلم دماغ بگرفتزان روی دلم به باغ بگرفت
خشکست دماغ من ز سودابی یار ز باغ و راغ بگرفت
در ظلمت هجرتم گرفتاروصل تو شبی چراغ بگرفت
عشق تو چو بر دلم فزون شدحسن تو چنین به داغ بگرفت
چون بوی گل از چمن برون شدسرتاسر باغ و راغ بگرفت
دانی به جهان که سینهٔ جاناز دست فراق داغ بگرفت