شمارهٔ ۳۶۵
دستم ز غمت نگار بگرفتاز دیده و ره گذار بگرفت
مهجور دو دیدهٔ جهان بینبی دیدن تو غبار بگرفت
مهر رخ تو در این دل منای دیده به روزگار بگرفت
ناخورده شرابی از لبانتاز چشم تواَم خمار بگرفت
ناچیده گلی ز باغ وصلتسرتاسر دیده خار بگرفت
دل رفت و دو دست شوق بر سرشست سر زلف یار بگرفت
از عشق جهان فغان برآوردوز نام تو افتخار بگرفت